محمد بن حمزة الفناري ( ابن الفناري )
25
مصباح الأنس ( پيوند استدلال و شهود در كشف اسرار وجود صدرالدين قونوى ) ( فارسى )
ما چيزى را نمىدانيم جز از جهت اتصاف اعيان ثابتهء ما بوجود و قيام حيات و علم به ما و بر طرف شدن موانع موجود بين ما و بين آنچه كه ارادهء ادراكش را داريم ، اين كمتر چيزى است كه معرفت و شناخت ما بر آن متوقف است و اين خود جمعيتى كثير است ، پس بسيط را جز بسيط ادراك نمىكند ، بنابر اين ما از حقايق ؛ جز صفات آنها را - از آن جهت كه صفات است نه از آن جهت كه حقائق آنها است - نمىدانيم . ابن سينا بدين امر اقرار دارد و گويد : صفات آنها ( حقايق ) متعدد و متفاوت است و از جهت نزديكى و دورى گوناگون است ، و از اين جهت علوم مردمان نيز تفاوت پيدا مىكند ، بنابر اين علم به حقايق غير ممكن است ؛ مگر از جهت خاص ؛ يعنى به واسطهء برخاستن حكم نسبتها و قيد و بندهاى وجودى از عارف - در حال تحققش به مقام : كنت سمعه و بصره ( من گوش و چشمش مىشوم ) - و از احكام اين سرّ ؛ اسرار پوشيده و مشكل ديگرى است ، از جمله تجلى حق متعال كه سارى در حقايق ممكنات است و بيان شيخ اكبر ( محى الدين اعرابى ) كه خداوند از وى خشنود باد اشارهء بدان دارد . من حقيقت هيچ چيزى را ادراك نمىكنم * چگونه حقيقتش را ادراك كنم در حالى كه شما در آنيد ؟ 51 / 2 هفتم اين كه گويم : اين وجه ششم را - در آنچه كه همگى اهل منطق بدان اقرار دارند - تأييد مىكند كه گويند : بسايط حدّ بردار نيستند و رسم ؛ كنه حقيقت را تعريف نمىكند « 1 » ، و شناخت مركب فرع شناخت بسايط آن است ، زيرا هر مركبى در وجود ذهنى و خارجى - به حسب تركيب - منحل بدانها مىشود ، و چون موقوف بدان نيست ؛ پس موقوفى نيست ، بنابر اين مطلقا علم به حقايق وجود ندارد . 52 / 2 هشتم آنكه نزديكترين حقايق به انسان نفس خودش است ؛ با اين همه كنه و حقيقت آن را درك نمىكند چه رسد به غير آن . 53 / 2 نهم آنكه شناساترين حقايق جوهرى نزد آنان - هنگامى كه جهت تمثيل به حقيقت مشخصش مىكنند - حقيقت انسانى است كه به « حيوان ناطق » تعريفش كردهاند ، و حيوان را به آنكه داراى جسم است و رشد كننده و صاحب احساس و به اراده حركت مىكند
--> ( 1 ) - اهل منطق چيزى را كه موصل باشد به سوى مطلوب تصورى معرف گويند ، چنان كه حيوان ناطق موصل است به تصور انسان . م